مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
358
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ديرگاهى بيدار شد . پرندهء مادينه را در دام يافت . درحال ، او را گرفته ، ذبح كرد . آنگاه دختر ملك هراسان از خواب بيدار گشت و گفت : مردان را با زنان ، وفادارى همين است كه زن از بهر مرد از جان همىگذرد ولى اگر زن بمشقتى افتد ، مرد ، او را يارى نكند و شرط وفا بجا نياورد . نفرين خدا به كسى باد كه بمردان اعتماد كند . كه ايشان نيكى بجاى كسى روا ندارند . و بدين سبب ، دختر ملك ، مردان را ناخوش ميدارد . ملكزاده بعجوز گفت : اى مادر ، مگر دختر ملك هيچگاهى از قصر بيرون نمىآيد ؟ عجوز گفت : اى فرزند ، او هرگز از قصر بيرون نيايد مگر اينكه در سالى يك دفعه در هنگامى كه درختان ببار آيند ، ملكه بتفرج باغ درآيد و يك شب در قصر باغ بخسبد و نيايد مگر از دريچهء خلوت . و من ميخواهم كه ترا چيزى بياموزم كه صلاح تو در آن باشد . و آن اينست كه بآمدن دختر ملك ، ماهى بيش نمانده است . تو از امروز نزد باغبان آن باغ شو و با او الفت و مودت پديد آور كه او كسى را نگذارد اندر شود . از آنكه باغ در پهلوى قصر دختر ملكست . وقتى كه دختر ملك قصد تفرّج باغ كند ، من دو روز پيشتر ترا آگاه كنم . تو آنگاه نزد باغبان شو و بحيلتى آن شب را در باغ بمان . وقتى كه دختر ملك بباغ آيد ، در جائى پنهان شو . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز چون ملكزاده را اين حيلت بياموخت ، به او گفت : چون دختر ملك را ببينى ، خود را بوى بنماى . كه چون ترا ببيند ، بحسن و جمال تو مفتون شود . و اى فرزند ، خوشدل باش كه ميان تو و او جمع آورم . ملكزاده شكر احسان او بجاآورد و سه شقهء حرير شامى و سه شقه اطلس و تفصيلهء حرير بعجوز داد و بدرهاى كه ششصد دينار زر در او بود ، بوى عطا كرد و